محمد خزائلى

137

شرح بوستان ( فارسى )

همى گفت و شمشير بالاى سر ، * سپر كرده جان پيش تير قدر ( 1 ) نبينى ( 2 ) كه چون كارد بر سر بود ، * قلم را زبانش روانتر بود شه از مستى غفلت آمد به هوش * به گوشش فرو گفت فرخ سروش : كزين پير ، دست عقوبت بدار * يكى كشته‌گير از هزاران هزار ( 3 ) زمانى سر اندر گريبان بماند * پس آنگه به عفو آستين برفشاند به دستان خود بند ازو برگرفت * سرش را به بوسيد و در برگرفت بزرگيش بخشيد و فرماندهى * ز شاخ اميدش برآمد بهى ( 4 ) به گيتى حكايت شد اين داستان * رود نيكبخت از پى راستان بياموزى از عاقلان حسن خوى * نه چندانكه از غافل عيبجوى ستايش‌سرايان نه يار تواند * نكوهش‌كنان دوست‌دار تواند ( 5 ) . . . . . . . . . .